تبلیغات
سطلیات - من روی حاج علیرضا بیشتر از این حرفها حساب باز می کردم!

امروز:

من روی حاج علیرضا بیشتر از این حرفها حساب باز می کردم!

حاجی خودش به یاد دارد. روز اول هیئت اربعین سال 76 بود، که صبح خبر دادن حسین تصادف کرده. حاجی از همان اول معتقد بود حسین را کشتن و به مرگ عادی نمرده. حق هم داشت حسین با حاج علیرضا سر و سری داشت و آخرین نفری که حسین را چند ساعت قبل شهادتش دیده بود حاج علیرضا پناهیان بود.

شب بعد اولین شب هیئت بود و هنوز جنازه حسین را به ما تحویل نداده بودند. یادمه محمد آقای لطفی نیاسر که حالا رئیس رادیو سراسری معارف است، تازه میوندار فرعی هیئت شده بود. حسین شاید از او قدیمی تر و هیئتی تر محسوب می شد. وقتی محمد آقا بعد از ظهر آمد برای ساهپوش کردن هیئت در خانه حاج رحمت کاشانیان و عکس حسین را روی در دید کپ کرده بود. هی نشانی های حسین را میداد که یک جاییش اشتباه از آب در بیاد. برای او باور نکردنی بود که این همان حسینی است که امسال شبهای دهه عاشورا بچه ها را توی خانه کوچکش جمع می کرد و هر شب حسابی سینه میزدند.

هیئت شروع شد اما حاج علیرضا نتوانست منبر برود. بعد قرآن چراغها را خاموش کردند و احمدآقا شروع کرد روضه خواندن. نوار اون شب را هنوز دارم. سید جعفر، موجی معروف هیئت های تهران که بچه هیئتی ما هم محسوب میشود صدای تباکی اش توی نوار کاملا پیداست. آخر مجلس حاج علیرضا میکروفن را گرفت که دعا کند، اما 20 دقیقه صحبت کرد و روضه خواند و همه به یاد شهید حسین گریه کردیم. اینها را گفتم برای این قسمت ماجرای آن شب. حاج علیرضا بعد از اینکه گریه اش آرام شد به بچه های هیئت خطاب کرد: بچه ها! این هیئتها برای ما مثل کفن می مونه. اگه می خواهید بدنتون بعد مرگ بی کفن نمونه، عضو یکی از این هیئتها بشید. بعد مرگتون بچه ها دور بدنتون را بگیرن و براتون سینه بزنن و ولتون نکنن تا به در بهشت برسید.

حاجی برای حسین ما همین کار را هم کرد. فردا صبح تا بعد از ظهر که حسین را دفن کردیم چند بار بچه ها را جمع کرد تا بالای سر حسین روضه بخوانند و گریه کنند و سینه بزنند. تا حسین مون را بزاریم تو خاک اینقدر دورش سینه زده بودیم که دیگه شمارش آن از دستم در رفته.

این روزها که ما بچه هیئتی ها، یک سینه زن حسابی و ولاییمون زیر دست و پای سختی امتحانات و دشمنی دشمنان داره له میشه و میترسیم یک وقت این دم آخری زیر دست و پا نفله بشه، فصل منبرهای عبرت انگیز فاطمیه حسابی داغه و برای مردم درس ولایتمداری گفته میشه. که واقعا هرچی هم گفته بشه کم گفته شده. از بس که مسئله امتحان به ولایت پیچیده و چند لایه است. اصولا امتحان بشر، ابتلا به مجهولات است و قبول شدن در آن به سختیه نگه داشتن گلوله آتیش کف دست است! این روزها نقل عبرت انگیزی داداش محمود ما بچه سینه زنهاست! این روزها خبر میرسد حسابی امتحانها را بد جواب می دهد!

نمیدونم چرا این چند روز که پای منبر حاج مهدی تائب و آقا مجتبی مصباح و حاج علیرضا پناهیان و حاج آقا کاظم صدیقی همش درست عبرت از وضعیت این داداش سینه زن را می شنوم، دائما حرفهای اون شب حاج علیرضا، در شام شهادت حسین توی گوشم می پیچد که اگر می خواهید بی کفن نمانید و خلاصه به مرگ اسلام بمیرید وعیبهایتان تو سفیدی کفن گم شود، به این بچه هیئتی ها اعتماد کنید که اینا از سر جنازتون هم نمیگذرن! منظور حاجی همین بود دیگه! یعنی بچه هیئتی ها تا برادرشان را به در بهشت نرسانند دست بردار نیستند.

هر کسی سبک دنیا داری خودش را دارد. ما هیئتی ها و سینه زنها هم سبک خودمان را داریم. نقل شده است که قدیم ترها یک قداره کشِ لاتی بوده که مزاحم نوامیس مردم میشده است. گفتن یک روز یه سینه سوخته امام حسین، به برادر این آدم گناه کار اینجوری میرساند که اگر می خواهی برادرت سر به راه شود او را ببر کربلا پای ضریح امام حسین(ع). از همه خلافهایش برخواهد گشت! گفته اند که همینطور هم شده بوده است. سبک کار ما هیئتی ها و سینه زنها همینه. کار گره بخوره طرف را می بریم به ضریح امام حسین(ع) گره میزنیم و تا توبه ندادیم او را ول کن ماجرا هم نمی شیم. سبک کارمون اینه؛ می فهمید؟

ولی این روزها دروان التقاطه. همه چیز با ناخالصی قاطی شده. هیئتی ها هم ناخالصی پیدا کردن. یک بچه هیئتی پاش لغزیده و دو روز مانده به روز شهادت حضرت زهرا هنوز توی هیچ هیئتی پیداش نشده، آن وقت سینه زنها دارن از حالش درس عبرت می گیرند!! قدیمها می گفتن فلان هیئتی مشکل پیدا کرده براش ابالفضل بکشید که مشکلش حل بشه، اما حالا چی؟ تا حال دیدی کسی با سینه زدن یک نفر حال کنه و زانو به زانوش تو حلقه وسط سینه بزنه و ولی یک روزی کینه اون را به دل بگیره؟ والاه فرضش هم محاله! سینه زن این حرف را خوب می فهمه. یادمه محمد آقای لطفی نیاسر همون شب که خبر حسین را شنید این جمله را به من گفت که ماهایی که اون وسط با هم سینه میزنیم یک علاقه عجیبی به هم پیدا می کنیم که حتی اگر همدیگر را خیلی هم نشناسیم اما اون علاقه شکل میگیرد. حالا این رفیق ما که 6 ساله زانو به زانو همه ما هیئتی ها- تک تک ما ها- سینه زده و با سینه زدنش حال کردیم، دل مرده شده! میگن(زبونم لال، زبونم لال. ان شاء الله دروغ باشه و دل همون شاد بشه:) جلوی آقا خبطی کرده و خطایی ازش سر زده روی آقا را زمین گذاشته - که واقعا خبرش هم تن آدم را می لرزونه- اما بچه هیئتی سبکشون عوض شده؟

از هیچ بچه هیئتی توقع نداشتم تو دعا کردن برایش کم بیارود. فکر می کردم همه هیئت ها شب جمعه شور بگیرن برای حضرت زهرا که مادر امشب که کربلایی و همه انبیاء و اولیاء جمعند کار را یکسره کن و این داداش سینه زن ما را دریاب و برامون برگردونش. مسئله کوچیک بودن کار این داداش ما نیست ها! مسئله اصلا این نیست. مسئله اینه که سبک ما این نیست. هر کی کارش یه سبک و سیاقی داره، سبک و سیاق ما این نبود.

از هیچ کس توقع نداشتم، اما از حاج علیرضا دیگه اصلا! واقعا وقتی توی جلسه قرارگاه عمار با خنده میگفت بعضی ها دارن میرن تا ما عبرت بگیریم واقعا داشتم وا میرفتم. مونده بودم برای چی به آقای اعتمادی گفته بود ماها را به جلسه دعوت کند؟

نکنه دیگه قرار نیست بچه هیئتی ها کفن هم باشند؟ خبط این داداش ما خبط بزرگیه. ما ها هم قرار نیست که از سر تقصیرش بگذیرم. اصلا حق ما نبوده که بخواهیم ببخشیم. حق «ولی» بوده. اما ما هم سینه زنهای «ولی» هستیم. ما ها اگه نریم در خونه حضرت زهرا(س) و ازش بخواهیم امتحان را به این جوون ساده کنند تا از امتحان سر بلند در بیاید پس چه کسی قراره کمکش کند؟

به حاج علیرضا می گم. خیلی هم سفت میگم! هر فتنه ای بصیرت خودش را می خواهد. فتنه قبلی اگه بصیرتش در شعور معنا می شد، این فتنه، فتنه ما بچه سینه زنهاست (که هست!) فتنه ما ها فتنه یاد گرفتن التماس کردن و بقول خودتون «آویزون» بودن در خونه اهل بیته(ع). که یاد بگیریم تا هر کدام از بچه ها که بلایی سرش اومد، همه مون شب بریم هیئت بگیم حضرت زهرا برشگردونند!

میترسم حاجی! میترسم اگه یک جایی من هم کم بیارم بری پشت تریبون مجلس ختم دل مردگیم بهم بخندی. مثل دیروز! این جوری قراره ما بچه هیئتی ها کفن هم بشیم؟ اینجوری قراره داداش هم باشیم وهوای هم را داشته باشیم که در خونه حضرت زهرا(س) را گم نکنیم؟ من این وسط چشمم برای خودم ترسیده! حاج علیرضای نکته سنج و دل نازک که از یک بچه سینه زن قدیمی دست بکشه، من پاپتی قراره توی امتحانهای این دم صبحی کی برام برادری بکنه؟ کدامش قراره اتفاق بیفتد: رفیقای سینه زن بهم بخنند یا شب برام مجلس سینه زنی حضرت زهرا(س) و شش ماهه اش را بگیرن؟ کدومش حاجی؟

راستی اگر روزی بیاید و من سالم باشم و خدایی نکرده مویی از سر ایمان شما کم شده باشد، مطمئن باشید درب خانه حضرت زهرا(س) کولی بازی راه بیندازم تقدیر تاریخ را بخاطر شما تغییر دهند.

*****

تحصلیلاتم فلسلفه است. علاقه ام جامعه شناسی توسعه است و اکثر وقتم کنج کتابخانه میگذرد. نه 84 و نه 88 برای هیچ کدام از کاندیدا ها تب نکردم. اما دیروز بعد از ظهر جلسه قرارگاه عمار را نیمه کاره رها کردم. رفتم حرم حضرت معصومه(س). مجلسه روضه حرم را شرکت کردم و از حضرت زهرا(س) برای نامهربانی که این روزهای بچه های سینه زن به آن دچار شده اند عذرخواهی کردم. بعد هم خطاب کردم شما که دنبال بهانه برای نجات هستید، همین یک صدا هم برای بهانه پیدا کردنتان کفایت می کند. با همین یک صدا احمدی نژاد را چنان به ما بازگردانید که قبلا هم اینقدر آدم حسابی نبوده باشد.



نوشته شده در : 1390/02/17  توسط : .    نظرات() .

chaudemeter.wordpress.com
1396/03/2 09:20 ب.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice, keep it up!
I'll go ahead and bookmark your website to come back down the road.
Many thanks
BHW
1396/01/29 01:47 ب.ظ
I'm not sure exactly why but this site is loading very slow for
me. Is anyone else having this issue or is it a issue on my end?

I'll check back later and see if the problem still exists.
BHW
1396/01/13 08:00 ب.ظ
Very descriptive article, I liked that a
lot. Will there be a part 2?
کرمانشاهی
1390/02/17 08:32 ب.ظ
داشتم فکر می کردم این فتنه، که به نظرم تنها فتنه ی متصور بعد از 88 بود، با کدام فتنه در صدر اسلام، که قائدتاً باید نمونه ای از همه ی فتنه های کنونی در آن موقع رخ داده باشد، شباهت دارد؟ نزدیک ترین چیز به نظرم قضیه قتل عثمان رسید. مالک ولایت ناپذیری کرد، کارش کوچک هم نبود، اما امیرالمومنین حاضر نشد مردودش و تسلیمش کنه و تا پای جنگ هم پایش ایستاد. اما آنهایی که جلوتر از ولی مالک را محکوم و مردود می کردند، دچار چه سرنوشتی شدند...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر