... هر کسی پنج روزه نوبت اوست
دالان بهشت
1
2
3
4
5
6
7
8
زیارت اربعین از علائم شیعه است.
اگر بار سفر نبسته اید، حداقل همین الآن آرزو کنید، دیر می شود!
الگوی تحول در علوم انسانی در گزارش هواشناسی امروز

به غیر از بچه هایی که اطلاعات مربوط به مسائل نظامی را سر در می آورند و یا خانواده هایی که این روزها بچه هایشان در منطقه تنگه هرمز در حال مانور نظامی هستند، کسی دیگری هست که در گوشه ذهنش، دلیل خاصی برای فکر کردن به واقعیتی که این روزها در تنگه هرمز در حال جریان است داشته باشد؟ اصلا فرض را بر این بگیرید که شما یک داستان نویس هستند و قرار است یکساعته یک داستان 10 صفحه ای راجع به این رزمایش بنویسید و شرط قبولی آن هم این است که بیشترین شباهت به واقعیت را داشته باشد. آیا اصلا چیزی برای تخیل کردن گوشه ذهنتان پیدا می کنید؟
می دانید، ما واقعا نیاز داریم که به مسائلی از این دست، مثل یک قسمتی از زندگی واقعی فکر کنیم! مسئله این است که اتفاقات نظامی هم قسمتی از واقعیت گوشه و کنار زندگی آدمهاست. اشتباه برداشت نشود، اصلا منظورم از فکر کردن به یک اتفاق نظامی، دلایل سیاسی آن نیست. علت «باید» دار شدن توجه کردن و فکر کردن به یک مانور نظامی، اصلا حساسیت سیاسی آن در این روزها نیست. اگر این مانور در تنگه هرمز نبود و ما در نزدیکترین زمان ممکن به درگیر شدن با غرب هم به سر نمی بردیم، باز هم چیزی از اهمیت این رزمایش در زندگی روزمره ما کم یا زیاد نمی شد!
امروز ظهر آقای محمد اصغری، پدیده بی بدلیل
خبررسانی ایران معاصر، کاری کرد که ثابت شد که او هنوز مسئولانه ترین و در عین حال
عالمانه ترین نگاه در تامین اطلاعات روزمره مردم را داراست!

امروز اولین برف بهاری تهران و نیمه شمالی را پوشانده بود و به همین دلیل هم خبر اول «اخبار14» به هواشناسی اختصاص داشت. محمد اصغری که از درون حیات جام جم و از وسط برف با استودیو ارتباط زنده داشت، در پایان خبر هواشناسی گفت که: علی جان(منظورش همان مجری عصاقورت داده جوان اخبار 14 می باشد، نه مجری برنامه فیتیله!) یادت هست که الان در منطقه تنگه هرمز، بچه های نظامی در حال انجام یک رزمایش هستند(و جواب مجری عصا قورت داده که: بله!) ما دو روز پیش یک اطلاعیه برای محدوده تنگه هرمز صادر کردیم که همچنان برای امروز نیز پابرجاست. یعنی در ارتفاع 5 هزار تا 10هزار پایی، همچنان سرعت باد 15کیلومتر بر ساعت است.(اگر درست یادم مونده باشه!)
از نظر احمد شاملو علامت تعجب تنها برای جایی قابل استفاده است که واقعا جمله معنای تعجب بدهد. اگر مطمئن بودم که خواننده عزیز در خواندن مطلب دچار مشکل نمی شود، حتما به جای همه علائم نگارشی، علامت تعجب می گذاشتم و چند تا علامت تعجب هم وسط متن ول و رها می گذاشتم که بفهمید من چقدر حیرت کرده ام از این اتفاق! و اگر بیکار بودم، رو کم کنی، می نشستم چند صد فایده برای این کار محمد اصغری مینوشتم! که یک مسئله خاص نظامی را چقدر راحت سر ناهار مردم مهمان کرد. چقدر راحت به خانواده هایی که فرزندان و پدرها و همسرهایشان در حال فعالیت در رزمایش هستند این دلگرمی را داد که حتی هواشناسی هم به یاد شما هست، چه برسد به بقیه جاهای کشور. چقدر راحت به آن ها تلقین کرد که بچه های شما سر سفره ناهار مردم مهمان شده اند و یادشان با غذای ظهر مردم قورت داده خواهد شد!
بعضی چیزها هستند که اگرچه دور از دسترس مردم هستند، اما اهمیت آنها به ما می گوید که باید آنها را به مردم نزدیک کنیم. چرا این رزمایش برای مردم دنیا پیام ملموس در زندگی روزمره دارد، اما برای مردم ما مثل یک امر انتزاعی ذهنی و هپروتی می ماند؟ میدانم که یک توجیه خنده دار پشت سر آن است! این توجیه که خبر داشتن مردم، باعث اضطراب آنها می شود. اما می بینید که این توجیه از علم ارتباطات در تمدن کبکها به علم ارتباطات در تمدن های انسانی رسوخ کرده است و انسان برای خلاصی از آن نیاز به بومی سازی علم ارتباطات برای بشر دو پا می باشد! ریشه اش هم در این است که مکانیزم دفاعی کبکها در مقابل خطر اجتناب ناپذیر، سر در برف کردن و حفظ امنیت روانی در عین وجود خطر واقعی است. در حالی که جامعه انسانی اصلا با مکانیزم دیگری امنیت روانی و واقعی خود را تامین می کند. انسان دو پا از مواجه با یک خطر فرار نمی کند و یا خود را به بی خبری نمی زند، بلکه سعی می کند تکیه گاه های جدیدی برای خود پیدا کند. (که البته انسانها خود در این قسمت با هم فرق می کنند، گاهی تکیه گاه ها آنها نیز مثل تکیه گاه کبک ها خراب شدنی است و برخی تکیه گاه ها نشکستنی)
کدام هویت؟
«امیر» «خوانی»!
خواندن امیرخانی را سال 84 به پیشنهاد همسرم آغاز کردم و به امیرخوانها پیوستم! از آن آدمهایی بود که ارزش سوپراستار شدن را داشت. هنوز هم می گویم کسانی که دل به امیرخانی و امیرخوانی بسته اند حق دارند، اما گذر روزگار خیلی زود آنقدر آدم های ضد و نقیض، اما دلپسند جلوی چشم آدم می گذارد که خیلی زود سِر و بی حس می شوی از این همه کش آمدنها و کشیده شدن ها و در نهایت آدم از صرافت دلبستن ها می افتد. خلاصه آنکه نوشتن این مطلب، از سر یک مسئولیت ژورنالیستی یا ذوق زدگی یا نا امیدی نیست. مصاحبه آقا رضای امیرخانی با نسیم بیداری را خواندم و قلمم بهانه نوشتن از این تیپ انسانها را گرفت. می شد وقت خواندن مطالبهای دیگری هم این طور شد اما من اینجا در دام قلم افتادم؛ همین!

این یادداشت بیشتر ناظر به این جمله آقا رضای ما بچه حزب اللهی هاست:
«من میخواهم بگویم نطفه انقلاب اسلامی در ایران منعقد شد، اما اصلا معلوم نیست که در ایران هم متولد شود. شاید این نطفه در جنین دیگری رشد کند و آن جنین به نظر من، ترکیه است. یعنی امروز ترکیه در فهم دموکراسی و در فهم دنیای مدرن، بسیار از ما جلوتر است.»
کسانی که دوست دارند این جور موقع ها از خواندن نکات مصاحبه عصبانی شوند، لطفا این مصاحبه را نخوانند. باید بدانیم که با دیدن مردم و افکارشان نباید عصانی شد. باید به آنها و مراحلی که طی کرده اند تا به این اعتقاد رسیده اند فکر کرد. اگر بد است برای تغییرش فکر کنیم و اگر خوب است به همه گیر شدنش فکر کرد.
چشم ها را باید شست؟ چجوری باید دید؟
چشم ها را باید شست، اینجوری باید دید!

به پاس «وضعیت سفید»
رابطه همایون این نوه خارجه نشین خاندان باغ، در سریال وضعیت سفید، دقیقا مسئله ما و غربه!
«من» نه منم!
چندیست که بر آنم که سلطیات را فقط برای نوشتن در موضوعات اجتماعی اختصاص دهم. از ابتدای سال جدید شمسی هم هیچ مطلبی غیر اجتماعیات در آن نگذاشتم. حدود 2 ماه قبل هم متن عریض و طویلی نوشتم که در آن مشخص کرده بودم این تغییر رویکرد برای چیست و قرار است از خودم چه شخصیتی بروز بدهم. اما بر اثر اتفاقی که قطعا حادثه نبود آن متن پاک شد و چون این گم شدن را حدث ندانسته بودم، صبر کردم تا شرایط پیش برود و دوباره و بر اساس شرایط جدید بنویسم، شاید «من» بعدی درست تر از آن «من» پاک شده باشد!
آنجا نوشته بودم که تحلیل کردن اتفاقات عالم
سیاسی واقعا برایم مهم است و وقت به نسبت زیادی را بر سر آن می گذارم. حتی نوشته
بودم که سیاست ورزی نیمه سرکوب شده من است. من دوست دارم سیاسی باشم اما به دلایلی
آن را سرکوب کرده ام و به آن رونق نداده ام. در همین گیر و دار بود که یادداشتی
مختصر درباره خاتون نوشتم و در آن از برخورد تند با آن تلویحا ابراز تعجب کرده
بودم. وبلاگ خاتون هم آن را پسندیده بود و لینک مناسبی به آن داده بود و این شد که
ما به «جریان انحرافی» بودن هم شهرتی یافتیم. به همین دلیل بود که سعی کردم به طور
مفصل تر به خودم فکر کنم که آیا «من» واقعا کی هستم؟
وقتیکه درست فکر می کنم من اصلا آدم سیاسی نیستم
اما به سیاست هم خیلی بها میدهم. البته چرا دروغ! من از سیاست تا قبل از احمدی
نژاد، شدیدا گریزان بودم. دست راست و چپ هم نداشت. سیاست ورزی کسی برایم جذاب
نبود، اما وقتی به «من» دوران اصلاحاتم نگاه می کنم و آن را با دوران احمدی نژاد
مقایسه می کنم، خودم را ثابت می یابم، پر تحلیل و در عین حال با هیجان درونی بسیار
کم. رشد کرده ام اما خط سیر حرکتم ثابت بوده است. «من» پنهان من عوض نشده است. من
سیاسی هستم اما برای سیاست تب نمی کنم. حتی 88 هم تب نکردم. 88 خیلی جذاب بود و از
معادله بدیهی و در عین حال پر تم تراقش لذت می برم، اما بیشتر به سیاست «فکر» می
کردم تا برای آن تب کنم. آن روزها این «من» را دوستان گودری هم یکی دوباری یادآوری
کردند.
اما به هر حال «من» کی ام؟ این «من» امر کرده
است که از این پس در سطلیات فقط سیاسی- اجتماعی بنویس و من حرف او را گوش خواهم
کرد!
بچه هیئتی فیلسوف!
درس دین خوانده ام و فلسفه.
بیداری اسلامی یا بهار عربی؟

بر اساس آنچه مطالعات و مشاهداتم پس از شروع خیزشهای تونس و مصر دو اصطلاح
برای این خیزشها مشهور شد. اول اصطلاح «بیداری اسلامی» از سوی امام خامنه
ای در آن نماز جمعه تاریخی که خطبه عربی آن بسیار اسرار آمیز تر از آنچیزی بود که برای
ما فارس زبانها گفتند و دوم اصطلاح «بهار عربی» که خلاصه ای برای اسم بلند و بالای
«بهار دموکراسی خواهی اعراب» بود. طبق آنچه من آن روزها متوجه شدم، قریب به یک ماه
از وضع کلمه بیداری اسلامی می گذشت که اصطلاح بهار عربی برای خیزشهای منطقه از سوی
سرمقاله نویس های بزرگ غرب جعل شد.
اینجا بود که یک سوال مطرح می شد. آیا مگر غیر از این است که
خیزشهای بشر، در اکثر قریب به اتفاق آن، همه از ظلم ستیزی آغاز می شوند؟ چطور می شود
فهمید که کدام یک از این دو نام برای خیزشهای منطقه ما و زمانه ما با مسمی تر هستند؟
پاسخ از نظر من خیلی سخت نیست. پاسخ این است که باید دید چشم
امید این ملت ها بسوی بزگتری کدام بزرگتری هاست؟ آیا تکیه گاه این ملتها، بلندی روح
مردانی است که تکیه عظیمی به خدای اعلی کرده اند؟ یا تکیه آنها به کسانی است که عقل
و درایت و کیاست و تدبیر آنها تنها اعماق دریای مواج و تاریک دنیاطلبی را شکافته است؟
اگر تکیه گاه واقعی مردم منطقه، دسته دوم هستند، پس همان بهار زود گذر عربی آنها را
شاید! و اگر اولی است، پس سر مکنون در نام «بیداری اسلامی» گوارای وجودشان!
برای من که جامعه شناسی را علمی جدی میدانم و آن را بدون فلسفه
تاریخ مطالعه نمی کنم، سخنان روز شنبه امام خامنه ای در کنفرانس بیداری اسلامی بسیار
هیجان انگیز بود! لذت شنیدن این جمله برای کسانی که مثل من جامعه می خوانند چه طرفدار
ایشان باشند یا مخالف سرسخت ایشان، به طور غیر قابل وصفی جذاب است:
«حقیقتى
را بگویم: پس از پیروزى انقلاب اسلامى و تشكیل نظام اسلامى در ایران كه زلزلهى عظیمى
را در حكومتهاى دنیاطلبان شرق و غرب پدید آورد و ملتهاى مسلمان را در جوش و خروشى بىسابقه
انداخت، ما غالباً انتظار داشتیم كه مصر پیش از همه جا به پا خیزد. سابقهى جهاد و
روشنفكرى و تربیت شخصیتهاى بزرگ مجاهد و متفكر در مصر، این توقع را در دل ما برمىانگیخت.
اما از مصر صداى واضحى شنیده نمیشد. من در دل، خطاب به ملت مصر این شعر ابوفراس را
زمزمه میكردم:
اَراكَ عَصِیَّ الدَّمعِ شیُمتُك الصبر/اَما لِلهوى نهىٌ علیك
و لا امرٌ
وقتى
ملت مصر را در میدان تحریر و میادین دیگر شهرهاى مصر دیدم، پاسخ خود را شنیدم. ملت
مصر با همان زبان دل به من میگفت:
بَلى
اَنَا مُشتاقٌ و عِندِىَ لَوعةٌ/ولكنَّ مِثلى لایُذاعُ لهُ سِرٌّ
این
سرّ مقدس؛ یعنى انگیزه و عزم قیام، بتدریج در ذهنیت ملت مصر قوام یافت و شكل گرفت و
در لحظهى مناسب تاریخى، عریان در صحنهاى پرشكوه به میدان آمد.»
آیا واقعا این جملات یک فیلسوف تاریخ زبر دست که جامعه شناسی
قهار نیست؟ برای من زنگی به صدا در آمده است که اگر ظرفیت رهبران اسلام خواه روزگار
ما از این دست است، بعید نیست که بیداری اسلامی اسمی با مسمی تر از بهار عربی باشد!
اگر تعریفها و توصیف های رهبران اسلامی در زمان ما از حرکت و جوشش انقلابی- اسلامی
به این حد دقیق و در عین حال سیال و قابل تحرک باشد، قطعا عنوان بیداری اسلامی شدنی
تر از بهار عربی خواهد بود:
خلاصه كنم: سخن از بیدارى اسلامى، سخن از یك مفهوم نامشخص و
مبهم و قابل تأویل و تفسیر نیست؛ سخن از یك واقعیت خارجىِ مشهود و محسوس است كه فضا
را انباشته و قیامها و انقلابهاى بزرگى را پدید آورده و مهرههاى خطرناكى از جبههى
دشمن را ساقط كرده و از صحنه بیرون رانده است. با این حال، صحنه همچنان سیال و نیازمند
شكل دادن و به سرانجام رساندن است. آیاتى كه در طلیعهى سخن تلاوت شد، دستورالعمل
... [قران: احزاب1-3] كامل و كارساز است؛ براى همیشه و بویژه در این برههى حساس و
سرنوشتساز...!»
«هدف نهائى
را باید امت واحدهى اسلامى و ایجاد تمدن اسلامى
جدید بر پایهى دین و عقلانیت و علم و اخلاق، قرار داد.»
بی مناسبت برای مختارنامه
مدتی است دوست دارم از دریافتهایی که از مختارنامه داشتم بنویسم. من شدیدا طرفدار مختار نامه هستم، البته برای معنا کردن کلمه «شدید» که گفتم باید حواستان به آدمی که این را می گوید باشد. آدمی که نسبی گرا، در عین حال آرمانگرا، کمی غیر واقع گرا در عین کمی مطالعه واقعی جامعه می باشد!
مدتی است که دو جین مشق ننوشته واجب دارم و قرار نبود به این دریافتها را اصلا بنویسم تا اینکه چند شب پیش در مشهد مقدس، در مجلس وعظی شرکت کردم. موضوع بحث هیچ ارتباطی با مختار و مختارنامه نداشت اما جناب واعظ، گریزی بس انتقادی به مختارنامه زد و حرفهایی زد که به اندازه کافی تحریک کننده برای نوشتن بود. واعظ محترم شدیدا از قهرمان سازی از مختار گلایه مند بود! می گفت کسان دیگری در تاریخ هستند که آنها برای قهرمان اجتماعی شدن شایسته تر هستند. از این بالاتر، میگفت اصلا مختار لایق قهرمان شدن نیست. می گفت تنها(!) کاری که مختار کرده است کشتن قتله سیدالشهداء است و طبق روایات و تاریخ، نیت و کاری که انجام داده است نیز پاکی لازم را نداشته است که بخواهد برای همین کارش هم قهرمان شود. می گفت فلان عالم بزرگ از بین همه روایتهای مربوط به مختار روایتهای ضد مختار را تایید کرده. به خاطر همین هم جناب واعظ مستند به همین عالم، کلی لیچار بار کسانی کرد که این شخصیت را انتخاب کرده و ساخته اند! دست آخر هم نشد که بفهمم وعظ جناب واعظ به کجا کشید، چون یکی از جوانان حاضر در مجلس از دست حرفهای جنابشان کلافه شد و دست من را گرفت و از مجلس بیرون زدیم.
در طول مسیر به این فکر می کردم که مختاری که ما در مختارنامه شناختیم واقعا چه ایرادی داشت؟ من غیر واقع گرا تر از آن هستم که به دنبال یک مختار حقیقی تاریخی باشم. برای من مهم این است که مختاری که داوود میرباقری در مختارنامه ساخته بود، مختاری بود که می پسندیدم. دغدغه های این مختار خیلی خوب و در عین حال انقلابی بود. این مختار هم معنای جامعه را خوب می می فهمید و هم معنای تاریخ را. نمی دانم که آیا مختار ثقفی قرن 1 هجری هم این صفات را داشت یا نه، اما مختار ما در قرن 14 که چنین درکی را داشت. برای کسی مثل من که کشته مرده این جور نگاه ها است، به طرز ارضاء کننده ای مختار میرباقری کامل بود. مختار میرباقری مختاری بود که مصالح تاریخی را به خوبی مصالح کوتاه مدت می شناخت. پس این مختار چه ایرادی داشت که صدای واعظ را در آورده بود؟ واعظ محترم ما از مدعیان قدیمی بصیرت است اما نمی دانم که به چه علت از بصیرت مختارِ مختارنامه اصلا خوشش نیامده بود! میدانید که خیلی از گوینده های بیشتر از آنکه فکر کنید حرفهایشان را لحظه ای تولید می کنند لذا ارزش نقد کردن ندارند و یا آنکه ارزش اینکه با آنها بنشینی و حرف بزنی ندارند. هیچ اصول ثابتی غیر از اصول جدلی و خطابی بر این گفتگو حاکم نخواهد شد، پس به من حق بدهید که این سوالها را از خودش نپرسیده باشم!
اما من در طول راهی که پیاده به خانه برمی گشتم به این فکر می کردم که چقدر این اضطراب تاریخی جدیدی که پس از مختارنامه پیدا کرده ام را دوست دارم. ما معمولا تاریخ زمان ائمه را از زاویه اتفاقات احساسی و عاطفی فردی و اجتماعی می خوانیم و برای روضه های آن گریه می کنیم. اما هیچ وقت روضه تاریخی کیان در لحظه شهادتش که یک روضه کامل اما سیاسی بود را از یاد نخواهم برد. روضه خوب به همان سبک سنتی باید باشد داستانش یک مسئله تاریخی باشد نه یک مسئله امروزی، اما روضه می تواند عواطف شما را در مظلومیت های معمولی شخصیت های تاریخی بر انگیزد (مثل رابطه با فرزند و برادر و مادر)، میتواند پای این رابطه برادر و خواهری، این رابطه فرزند و مادری، این رابطه کودک و پدر را به متن معادله سیاسی و اجتماعی آن زمان باز کند و عواطف تو را به اوج ببرد چرا که حجاب معاصرتی نیست که تو را دلزده کند!
در طول راهی که به خانه بر میگشتم به فرم هنری اش هم فکر کردم. با خودم فکر میکردم که این روزها وقتی روضه های حاج مهدی سماواتی را گوش می دهم، احساس می کنم، اگر قرار باشد به سبکی که پای مختارنامه گریه کردم، برای خود عاشورا هم با همان سبک روضه بشنوم و گریه کنم، دوست دارم آن را با صدای حاج مهدی سماواتی بشنوم. یک چیزهایی شبیه به این و با این سبکها و سیاقها. نمی دانم توانستم منظورم را برسانم؟
تبلیغات